نزار قبانی...
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 7:33
نزار قبانی رو کلا خیلی دوست دارم...خیلی...به نظرم اصلا یک صفا ، یه سوز ، یه حرارت ، یه عشق خاصی توی شعر هاش وجود داره...یه حس درد ، یه حس دلتنگی عمیق...که توی کلمات خیلی ساده ریخته شده و روحی درشون دمیده که بعضی وقتا ، عمیقا
روزها...
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 7:33
امروز آخرین امتحانم رو هم دادم...دیشب ساعت حدود ۳ خوابیدم و صبح ساعت ۶ بیدار شدم...خیلی خسته بودم ولی امیدم فقط به این بود که بعد از امتحان بگیرم یک دل سیر بخوابم!که هنوز موفق نشدم!این روزا کل برنامه ی خواب و زندگیم به هم ریخته...
و باز هم برف...
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 7:33
دیشب حدودا ساعتای ۹ بود که رفتم بالای پشت بوم و به عادت بعضی شبا ، توی تاریکی و سکوت و سرما ، رو به شهر ایستادم و رفتم توی فکر ، همون فکرای همیشگی ...توی همون حال و هوا ، که داغون بودم از یه سری اتفاقا ، یه متن هم برای پست اینستاگ
برف و بوران!
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 7:33
جمعه صبح تصمیم گرفتیم که راه بیافتیم و بیایم خونه...بابا از ۱۴۱ وضعیت آب و هوا رو سوال کرد و فهمیدیم جاده ی تربت به مشهد مسدوده...ولی با این وجود راه افتادیم...چون اگه می موندیم شرایط قطعا بدتر و سردتر می شد...خلاصه راه افتادیم و
امروز...
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 7:33
امروز ، با خودم گفتم بشینم و وبلاگ هایی که باهاشون لینک هستم رو یه نگاه بندازم ببینم کدوماشون هنوز پابرجان تا نگهشون دارم و کدوماشون حذف شدن تا از بین لینک هام حذفشون کنم...یه نگاه انداختم ...عیسی ، اولین وبلاگی که باهاش لینک شده
بی برنامگی
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 7:33
امروز رفتیم یه اداره ای برای یه کاری...با رییسش کار داشتیم...دیروز هم رفته بودیم...جالبه که امروز هم مثل دیروز تشریف نداشتند!رفته بودند بازدید از نهاد های مربوطه!نمی دونم اگه کسی توی این ایام دهه فجر اگه با مسؤولای اداره جات کار ض
این روزها...!
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 7:33
پنج شنبه ، می خواستیم برویم اداره که نرفتیم!حوصله یمان نبود!تصمیم بر این شد که هفته ی بعد برویم!جمعه هم که می خواستیم برویم تظاهرات که یکهو دیدیم ساعت دوازده ظهر شده است و ما هنوز در خواب ملوکانه مشغول سیر و سیاحتیم!عصر هم که کمی
سیاست
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 7:33
امشب به دستور پدر گرامی و البته از روی جبر ، مجاب شدیم که برای امر خطیر و لازم الاجرای صله ی رحم به منزل اخوی پدر آوارشویم . این دستور ابتدا با مخالفت اولیه و شدید اللحن بنده ، که ذهناً و قلباً به واسطه ی شکست تیم محبوبم رنج
قدم زدن
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 7:33
امشب بارون شروع کرد به باریدن...خوب هم بارید...ساعتای یه ربع به یازده به سرم زد که برم بیرون و دور پارک یه دوری بزنم و برگردم...لباس پوشیدم و گوشی و هدفون رو برداشتم و زدم بیرون...قبل این که برم بیرون ، مامان گفت چتر با خودت بردار
نوشتن...
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 7:33
چند وقت میخواستم بنویسم و نمی شد ، الان دیگه فکر کنم بشه...یه قدرتی که خیلی وقته پیدا کردم و به شدت داره کار دستم میده ، اینه که خیلی شیک و مجلسی می تونم بعضیا رو از خودم ناراحت کنم ! و این خیلی بده! مدت زیادی هم نیست که این
دوستت دارم...
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 7:33
متن آهنگ دوستت دارم از لارا فابیان واقعا زیباست...:قبول ، وجود داشتراه های دیگری برای جدا شدناندک عشق باقی ماندهشاید می توانست کمکمان کنمدر این سکوت تلختصمیم گرفتم ببخشمتخطایی که به خاطر زیادی عشق از ما سر می زندقبول ، آن دخترک در
تولد
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 7:33
دو سه روز قبل تولد یکی از افرادی بود که خیلی از شخصیت و منشش خوشم میاد...اوایل ، حدود چند سال قبل که دوره ی راهنمایی بودم ، به خاطر برخی حرف های اطرافیان و دور و بری ها ، زیاد ازش خوشم نمیومد و دل خوشی ازش نداشتم ولی الان که بزرگ
حال مزخرف
-
تاریخ: 1395/11/6 ساعت: 17:48
چقدر دلم می خواهد می توانستم هر زمان که می خواستم ، برای هر مدتی که دلم می خواست ، از زندگی بیرون بروم و نباشم...بعضی وقت ها ، مثل الان ، زیر بار این زندگی مزخرف و بیهوده ، در حال له شدنم...امیدهایم همه ناامید می شوند و تمام دلگرمی هایی که خودم ، به خودم تزریق می کنم ، ناکارآمد و بی فایده جلوه می کن...
حال ما آدم ها!
-
تاریخ: 1395/11/6 ساعت: 17:48
امروز روز خوبی بود!هنوز هم هست!دو روز قبل برف آمد و کمی روی زمین و کمی بیشتر روی کوه ها نشست...امروز هم که هوا نشان از بهار داشت و هنوز هم دارد...آفتاب بیرون زده و نسیمی خنک از روی برف هایی که روی قله ها و دامنه های کوه های اطراف شهر خوش کرده اند ، سوغات می فرستد!و من ، که تبحر خاصی در خوشحال بودن...
باقی حرف ها...
-
تاریخ: 1395/10/30 ساعت: 5:41
می دانیبعضی وقت ها با خودم میگویم کاش زمان به یک یا دو قرن قبل ، یا حتی چند دهه قبل تر بر می گشت! من برایت نامه مینوشتم ...روی زیباترین کاغذها و با جوهر چشم نوازترین قلم ها و آن را با هزار امید برایت می فرستادم و به انتظار پاسخ ات می نشستم...و چه انتظار شیرینی می بود...و چقدر زندگی شیرین تر می شد وق...
بی خبر...
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 5:01
امروز ظهر میان ترم باکتری دادیم تموم شد و رفت...فقط از این خوشحالم که تموم شد!انگار یه بار سنگین از روی دوش مغز و روحم برداشته شده...عصر رفتیم کلاس باکتری عملی بیمارستان قایم(عج)...بعد با وجود خستگی ای که توی روح و جسمم خونه کرده بود رفتم جلسه شعر ارغوان مون...جلسه ی امروز خوب بود...بعد هم پیاده تا ...
باز باران...
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 5:01
امروز صبح رفتیم کلاس...بعد هم بیمارستان منتصریه...بعد هم بلافاصله بیمارستان قایم...بعد از کلاس باکتری عملی که بیمارستان قایم بود گشتی زدم داخل شهر...دو تا کتاب شعر خریدم و رفتم جلسه ی شعر و ادب ارغوان...جلسه ای که خستگی یک هفته ماقبل را از بدن انسان خارج می کند...بعد تا مرکز مشاوره قدم زدم و جلسه ی...
فردوسی...
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 5:01
راه افتادیم به سمت توس...سرزمینی که صلابت حماسه در ذره ذره ی خاکش احساس می شود هنوز...پا در آرامگاه حکیم گذاشتیم و به دیدار بارگاهش رفتیم...روح ایران را در خود دارد اینجا...تکه ای است که انگار از ایران اساطیری جدا کرده اند و به این روزگار که تمدن و تکنولوژی احاطه اش کرده هدیه داده اند...چرخی در محو...
اردی بهشت...
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 5:01
امروز اردی بهشت تمام می شود و خرداد می آید...تا آخرین ثانیه های اردی بهشت دل آدم خوش است که در میانه ی بهار است...امید به خنکای بهاری دارد...به ابرهایی که بی خبر از کرانه ی آسمان پیدا می شوند و می بارند و می بارند و می بارند...همدم تنهایی ات می شوند...امید به نسیم گاه و بی گاهی دارد که از برف های بر...
صداها...!
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 5:01
نمی دانم تابحال به این نکته فکر کرده ایم یا نه!؟به این که در میان این همه امواج مکانیکی که در اطرافمان وجود دارد ، ما تنها محدوده ی بسیار اندکی از اصوات را می شنویم...!به اینکه در محدوده ی بسیار گسترده ی امواج الکترو مغناطیس ، فقط طیف کوچکی را می بینیم و حس می کنیم!چقدر کم شکرگزار بوده ایم نعمت آرا...