روزها...!!!
-
تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 6:06
امروزی که گذشت ، دو تا از مزخرف ترین امتحانای عمرم رو گذروندم!درس فارماکولوژی یا همون داروشناسی و درس پاتولوژی یا آسیب شناسی! خدا رو شکر به خیر و خوشی و با لطف و یاری خدا و دعای پدر و مادر و آبجی ها و پدربزرگ و مادربزرگ و دایی و سایر بستگان و دوستان و آشنایان و ذوی الحقوقین ، نمره ی بالای پنجاه درص
در هم و برهم های زندگی!
-
تاریخ: 1396/3/4 ساعت: 6:06
پریشب ، توفیقی شد که فیلم لالالند رو ببینیم!البته نه در سینما و در معیت سایر بزرگان و نگران بر پرده ی عظیم مقابل ، که لمیده بر روی تخت و در معیت هم اتاقی خود و چشم دوخته بر صفحه ی چند اینچی لپ تاب! کلا فیلم خوبی بود...آخرای فیلم ، دل آدم رو داغ می کرد! وقتی به زیبایی هرچه تمام تر ، نشون داد و مقایس
طبس
-
تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 16:21
یه سفر کوتاه سه روزه داشتیم به طبس!طبس یه شهری هست که با وجود این که زیاد میریم ، هردفعه جذابیت خاص خودش رو داره و جاهای دیدنی جدیدی رو برای رفتن داره...هوای بهاری طبس واقعا عالی هست... خیابونای شهر پر از عطر بهارنارنج هست و هوا هم در معتدل ترین وضع ممکن! یه آبگرم هست تحت عنوان آب گرم مرتضی علی...جا...
ازمیغان
-
تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 16:21
حدود بیست کیلومتر که از طبس به سمت بردسکن اومدیم ، رفتیم به سمت راست و داخل کوهسارها...انتهای جاده به روستای توریستی ازمیغان میرسید...روستایی با یک امامزاده و انبوه درخت های خرما و مزارع گندم و آب روانی که از دل کوه سرچشمه می گرفت...از میون آب ها رد شدیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به تخت عروس که انته...
هودر
-
تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 16:21
نرسیده به عشق آباد ، روستایی هست تحت عنوان هودر...یه قلعه ی بزرگ داره مربوط به عصر قاجار که خیلی زیبا و جالبه! یکی از اهالی روستا که دست بر قضا خادم مسجد قدیمی و تاریخی اون جا بود ما رو راهنمایی کرد و گوشه کنار های قلعه رو به ما نشون داد...قلعه ی خیلی بزرگی بود ، بزرگ ترین قلعه ی تاریخی در خراسان ج...
قول دادن ها!
-
تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 16:21
ما آدم ها یه ویژگی ای که داریم ، اینه که وقتی خرمون از پل میگذره ، همه ی قول هایی که دادیم رو فراموش می کنیم!یادمه چند وقت قبل ، یکی از آشناهای نسبتا دور ، یه خواستگاری براش اومده بود...این آقای بزرگوار ، روزی یه تعداد کم ، سیگار مصرف می نمودندی! این دخترخانم ، به ایشون گفته بودن که باید ترک کنی سیگ...
اتفاقات بزرگ!
-
تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 16:21
شنبه ی این هفته ، اتفاقات جالب و بزرگی توی زندگی من افتاد...در اولین ساعات شنبه ، یعنی ساعت های یک بامداد ، من یکی از مهم ترین و سرنوشت سازترین تصمیمات زندگیم رو گرفتم! اون هم این که بعد از ۲۱ سال زندگی ، حاضر شدم که روی تخت طبقه ی دوم بخوابم! من همیشه از ارتفاع می ترسیدم و می ترسم ! همیشه موقع انتخ...
شکستن!
-
تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 16:21
دیدی بعضی وقتا یهو ، شکست می خوری!؟ در حالی که اصن به شکستن خودت حتی فکر هم نمی کردی!!؟ اون موقع می تونه یه نقطه ی عطف باشه توی زندگیت! یه نقطه ی خاطره انگیز واسه دور ریختن گذشته و شروع کردن برای ساختن یه آینده ی عالی و پر از انرژی و خنده ...بستگی به خودت داره! می تونه هم یه شروعی باشه برای نابودی ...
اولین مواجهه ی با بیمار!
-
تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 16:21
چند روزی هست که می خوام بیام و بنویسم ولی همین که میشینم و وبلاگ رو باز میکنم ، یهو تموم حوصله ی نوشتنم می پره! ولی امروز دیگه گفتم بر این بی حوصلگی غلبه کنم و بعد ده دوازده رو وبلاگ رو آپ کنم!پنج شنبه ی هفته ی گذشته ، باید برای اولین بار ، برای شرح حال گرفتن از بیمارها ، می رفتیم به بیمارستان! همو...
جانِ شیفته
-
تاریخ: 1396/1/8 ساعت: 9:18
این کتاب جان شیفته چقدر خوبه!!!اصن یه وضعی!من رو عاشق رومن رولان کرد اصلا! الان می بینم که اتفاق بدی هم نبوده که کتاب پاردایان ها رو نتونستم بدست بیارم و بخونم و بجاش این کتاب رو شروع کردم!سعدی بخونین:ای ساربان آهسته رو کارام جانم می رود وان دل که با خود داشتم ، با دل ستانم می رودمن مانده ام مه
امروز...!
-
تاریخ: 1396/1/8 ساعت: 9:18
امروز صبح بیدارم کردن و گفتن که میخوایم بریم بیرون دور دور! البته من رو فقط دایی می تونه بیدار کنه! اول از همه پتو رو به شدت از روم برمیداره و بعد یه لگد محکم می زنه توی کمرم! و داد می زنه که پاشو که می خوایم بریم بیرون! بقیه ی افراد دور و برم توفیق چندانی در بیدار کردن من کسب نمی کنن کلا!خلاصه که پ
کوکب خانم...
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 10:36
کوکب خانم ، دخترخاله ی بابا بود و رفیق صمیمی بی بی ...یه خانم خوش اخلاق و مهربون ...یادمه همیشه از بچگی می رفتیم خونه شون برای عید دیدنی یا مراسمای دیگه...تنها چیزی هم که ازش به یادم مونده ، خنده ها و مهربونی هاش بود و برخورد خوبش...توی یکی دو سال گذشته ، فقط عید ها تونستیم بریم خونه اش...به من می گ
عید
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 10:36
این روزا جزو بی حس و حال ترین روزهای زندگی من هست هر سال...دو سه روز منتهی به عید رو با یه استرس خاص خودش سپری می کنم همیشه...استرس و نگرانی از لحظه ی تحویل سال که اصلا برام خوشایند نیست...اصلا بقیه رو که با شور و شوق و چهارزانو یا دوزانو ، میشینن پای سفره ی هفت سین و خیلی مرتب و منظم و
هواخواه
-
تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 1:47
بعد از شش ماه وقفه ، دوباره کانال «هواخواه» رو راه انداختیم...یه کانال پر از شعر و ترانه و آهنگ خواهد بود...بهتر از نسخه ی قبلی خواهد بود!!همین الان تلگرام تون رو باز کنید و این آدرس رو وارد کنید و عضو کانال ما بشید:Havakhaah@
آخر سال
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 19:12
چند روزی هست که می خوام بنویسم و حوصله ام نمیشه...پنج شنبه ی هفته ی قبل امتحان علوم پایه رو دادم و تموم شد رفت پی کارش!و تا یه ماه دیگه در مرحله ی استراحت کامل به سر خواهم برد احتمالا!این روزا هوا خیلی خوبه...خیلی خوب...آدم ، چشم انتظار عیده و دید و بازدید و منتظر برای روزای تکرار نشدنیش...حس
روزها...!!
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 19:12
یک طور مزخرفی دارد می گذرد این روزها...و عجیب تر آنکه دوست دارم همیشه همین طور باشد ، یعنی هیچ وقت این سه چهار روز آخر سال نگذرد و من باشم و خواب و بی خیالی و نبودن درس و کار و مشغله ی درست و حسابی و نشستن پای فوتبال و هرازگاهی رمان خواندن و باز سرک کشیدن به تلگرام و اینستاگرام و ...امشب به علیرضا پ
اسفند
-
تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 19:12
آخرین روزهای اسفند است؛از سر شاخ این برهنه ی چنارمرغکیبا ترنمی بیدارمی زند نغمه؛ نیست معلوممآخرین شِکوه از زمستان استیا نخستین ترانه های بهار؟استاد شفیعی کدکنی
غروب!
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 7:33
چقدر این غروب های پنج شنبه دلگیره برا من! الان که فکر می کنم می بینم عصر جمعه ی من یک روز زودتر شروع میشه...حتی فکر کنم خود خدا هم عصرای پنج شنبه دلش می گیره! وگرنه این حجم از دلتنگی ، این حجم از غم و این حجم از بی حوصلگی اصلا نمی
خواب
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 7:33
با گریه می نویسم:از خواب با گریه پا شدمدستم هنوزدر گردن بلند توآویخته ست.و عطر گیسوان سیاه توبا لبمآمیخته ستدیدار شد میسر و …با گریه پا شدم. هوشنگ ابتهاج
جمعه...
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 7:33
جمعه ی ساکت جمعه ی متروکجمعه ی چون کوچه های کهنه ، غم انگیزجمعه ی اندیشه های تنبل بیمارجمعه ی خمیازه های موذی کشدارجمعه ی بی انتظارجمعه ی تسلیمخانه ی خالیخانه ی دلگیرخانه ی دربسته بر هجوم جوانیخانه ی تاریکی و تصور خورشی