باران...زندگی!

ساخت وبلاگ

باز هم کنار پنجره نشستم و پنجره رو کامل کامل باز کردم و توری جلوش رو هم کنار زدم و بوی مست کننده ی بارون بهاری رو استشمام می کنم...امشب چقدر هوا خوبه واقعا! ابرا توی آسمون هستن و یه بارون لطیف خیلی خوب هم بارید و بوی نم و خاک بارون خورده رو همه جا پخش کرد!

یه چند تا مؤلفه هست که وقتی کنار هم میشینن ، ناخودآگاه و به صورت رفلکسی ، یه مقدار غم رو یهویی پرتاب می کنن ته دل آدم! مثلا همین بارون ، شب ، تنهایی ، نشستن پای پنجره ، فکر و خیال ، و...  ولی الان یاد گرفتم چجوری ازشون خلاص شم! واسه ی همین هم ، این روزا ، از اتفاقاتی که دور و برم می افته ، سعی می کنم فقط لذت ببرم!

موضوع واسه ی نوشتن زیاد دارماااا...از دومین مواجهه ام با بیمار گرفته ، تا ماجرای عطاری رفتن و سبزی کاشتن روبروی اتاق و سرکار گذاشتن یکی از رفیقای صمیمی و ...فقط هی حوصله هه سر می ره و نمیذاره که بنویسم!

باران ! باران ! دوباره باران! باران!

باران! باران! ستاره باران! باران!

ای کاش تمام شعرها ، حرف تو بود

باران! باران! بهار! باران! باران!

قیصر امین پور

...
نویسنده : بازدید : 40 تاريخ : پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 6:06