عادت ها! | بلاگ

عادت ها!

تعرفه تبلیغات در سایت

کلا یه عادتی که دارم این هست که در مواقع نزدیک به امتحانام ، وقتی میرم کتابخونه ، بیشتر از اون که کتاب درسی م رو بخونم ، کتاب غیردرسی می خونم! یعنی مثلا سه ساعت توی کتابخونه هستم و یک ساعتش رو درس می خونم و یک ساعت و نیمش رو هم میشینم مجله یا کتاب می خونم! 

این هفته هم که رفته بودم کتابخونه ، همین طوری اتفاقی ، دیوان اشعار «رهی معیری» رو برداشتم و یه تعدادی از شعراش رو خوندم! از قضا ، اون قدر شعراش خوب بود که تصمیم گرفتم هروقت رفتم جمعه بازار کتاب ، حتما کتابشو بخرم!

قبلا با شعرای رهی زیاد حال نمی کردم ...یه غم نامأنوس خاصی توی شعراش احساس می کردم و به خاطر همین ، هیچ وقت تحمل خوندن بیشتر از یکی دو تا غزل رو نداشتم! ولی این بار که کتابش رو برداشتم ، حرفاش خیلی به دلم نشست...اصلا انگار خودش بین قفسه های کتاب ها ، روی زمین ، کنارم نشسته بود و خودش برام می خوند ، با صدای غم انگیز خودش! 

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم

شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت

غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم

گل به دامان می فشاند اشک خونینم هنوز

گرچه سر تا پای من ، مشت غباری بیش نیست

در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند

صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز

خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی

طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

رهی معیری

...
نویسنده : بازدید : 51 تاريخ : پنجشنبه 4 خرداد 1396 ساعت: 6:06