عید | بلاگ

عید

تعرفه تبلیغات در سایت

این روزا جزو بی حس و حال ترین روزهای زندگی من هست هر سال...دو سه روز منتهی به عید رو با یه استرس خاص خودش سپری می کنم همیشه...استرس و نگرانی از لحظه ی تحویل سال که اصلا برام خوشایند نیست...اصلا بقیه رو که با شور و شوق و چهارزانو یا دوزانو  ، میشینن پای سفره ی هفت سین و خیلی مرتب و منظم  و بچه مثبت وار ، سکوت می کنن و دست به هیچی از خوراکی های سفره نمی زنن و منتظر شلیک توپ لحظه ی تحویل سال میشن رو درک نکردم تا حالا...همیشه به زور لباس های عید رو تنم کردن و مجبورم کردن که سر سفره بشینم و ساکت بمونم...همیشه مجبور شدم که توی دید و بازدید های فرمالیته و بعضا رودرواسی طور رو خیلی با تشریفات اجرا کنم و خودم هم بعضا به این موضوع دامن زدم ! فقط دو سه مورد خاص هست که دوست دارم دید و بازدیدمون طول بکشه...یکی از اونا خونه ی عمه هست که میریم و اون هم به شرطی که خانواده ی دیگه ای نباشه و با خیال راحت بشینیم و صحبت کنیم...کلا عمه هام رو خیلی دوست دارم...همین یک ماه پیش بود که رفته بودیم نظام آباد و شام رو توی خونه ی اونجامون ، پختیم ...مرغ هارو روی آتیش و برنج ها رو روی اجاق! بابابزرگ هم اومد و شام خوردیم ...وسطای شام عمه و شوهرعمه اومدن...بعد از شام نشستیم و صحبت کردیم ....رعد و برق زد و برقا رفت...چراغ فانوس روشن کردیم و سیب زمینی هایی که زیر آتیش گذاشته بودیم رو خوردیم و باز هم صحبت و چایی و خنده و خاطرات قدیم...توی عید هم ، با یه امید خاص خودش میریم خونه ی عمه ...یکیش به امید شیرینی های گردویی خوشمزه شون هست...! این تمایل به دور هم جمع شدن رو در مورد سایر عمه ها هم در نظر بگیرید که به همون اندازه ، دوستشون دارم و برام عزیزن...

می بینین که از عید دیدنی اون قدر ها هم دلخور نیستم! مثلا یادمه وقتی باباحاجی خدابیامرز زنده بود ، میرفتیم و دور کرسی جمع می شدیم...مجمعه ی بزرگ پر از میوه و آجیل و شیرینی روی کرسی گذاشته بود و صحبت می کردیم و می خوردیم و می خوردیم...امسال ، چهارمین سالی میشه که دیگه اون کرسی ، اون مجمعه ، اون شیرینی ها ، اون دور هم جمع شدنا ، و از همه مهم تر ، باباحاجی بین مون نیست...


یکی از چیزایی که همیشه ، ازش ترس داشتم و تا حدودی متنفر بودم ، رفتن برای خرید لباس عید هست...هر سال به زور راضی می شدم که برای خرید لباس برم...همیشه ، توی خرید لباس سخت گیر بودم و هستم...هیچ وقت طرفدار مد نبودم و همین هم همیشه مایه ی اعصاب خردی م بوده ...هشتاد درصد لباس ها رو اصلا حاضر نیستم نگاه کنم چه برسه به این که بپوشم!  حالا فکرش رو بکنین که فروشنده هم بهم بگه که الان همه ی جوونا از این مدل می پوشن و فلان...توی اون لحظه حاضرم با مشت بزنم توی دهن فروشنده تا بهش بفهمونم که وقتی همه با مشت به دهنت نمی زنن دلیل نمیشه که یه نفر دیوونه مثل من وجود نداشته باشه  که با مشت توی دهنت نزنه!!اون بیست درصد بقیه ی لباس ها  هم یا سایز و اندازه شون برام مناسب نیستن یا رنگ شون !‌و این باعث میشه خیلی کم بتونم لباس انتخاب کنم ...ولی وقتی یه لباسی رو انتخاب می کنم شاید حتی چندین هفته پشت سر هم بپوشمش !! مثلا همین کت شلوار قهوه ای رو که پارسال گرفتم ، اون قدر دوستش دارم که اصلا دوست دارم تا آخر عمرم همیشه بپوشمش! اینم از بدبختی های لباس عید خریدن من !

...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 10:36