انتظار...

ساخت وبلاگ

نمی خواستم بنویسم...نمی دانم چه شد که همین طور آمدم و بلاگ اسکای را باز کردم و دلم یک هو هوای نوشتن کرد...دلی که هوای باریدن دارد...

بعضی وقت ها هست که همه دور هم جمع اند...می خندند...کیف می کنند...ولی یک نفر ، بی آنکه کسی بفهمد ، بی آنکه کسی ببیندش، در گوشه ای ایستاده و پوزخند می زند...زیر لب می گوید : می دانم چطور  شادی تان را به هم بزنم!...

دیشب بابابزرگ علیرضا فوت کرد...یاد هفته ی پیش افتادم که با علیرضا رفته بودیم حرم...می خندیدیم...چه لذتی داشت...چه کسی می دانست این اتفاق می افتد؟امشب که خبرش را داد، می دانستم چه حالی دارد...که خودم آن را چشیده ام...مزه اش تلخ تر از زهر...تلخ تر از زهر...

یاد سه  و نیم سال  قبل افتادم...شب هجدهم ماه رمضان بود...از قرآن دوره برگشتیم...بازی پرسپولیس را نگاه کردم...داد و فریاد و آخرش هم خوشحالی...ساعت دو شد...همه مان روی بهارخواب دراز کشیده بودیم...بیدار بودیم و در انتظار رسیدن موعد سحری...که تلفن زنگ زد...آخ که چقدر از تلفن زدن های نیمه شب می ترسم...انگار همه ی شان ، بدون استثناء ، میخواهند یک خبر بد ، نه ، فوق العاده بد را به گوش آدم برسانند...گفتند باباحاجی حالش خوب نیست...و در عرض یک دقیقه که نه ، یک ثانیه ، تمام آرامش خانواده ی مان به هم خورد...

«و او پرید...

بی هیچ واژه ای»

از همان زمان ، می ترسم از این غم هایی که قبلش، آدم در نهایت لذت بردن است...نه که از لذت بترسم،از غم بعد از  آن می ترسم که انسان را نابود می کند...انسان را بی اعتماد می کند به هرچه خندیدن است...


...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 5:01

close
تبلیغات در اینترنت