مهر | بلاگ

مهر

تعرفه تبلیغات در سایت

انگار همین دیروز بود که مهر شروع شد...آمد ...یواش یواش قدم زد توی کوچه ها و خیابان ها و پارک ها و چهار پنج تا برگ را دلداده ی خودش کرد و به اتاق هایمان سرکی کشید و لباس های گرم را اندک اندک از گنجه ها بیرون آورد و هیزم ها را دسته دسته کرد و قلاب انداخت و خورشید را کمی پایین تر کشید و  ابرها را هل داد سمت شهر و بعد نشست و ظرف انار و سیب و نارنگی را گذاشت وسط  و کتاب و دفتر مشق بچه ها را گذاشت جلویشان و شروع کرد به سرمشق دادن آ و ب و دال و ...  کمی که حوصله اش سر رفت با خودش گفت بگذار کمی هم سر به سر بقیه بگذارم...لباس آدم ها را پوشید و بعد گشت و گشت و گشت و به اقتضای لباسی که پوشیده بود رفت دم  دل آدمی که عاشق صاحب لباس بود...در زد و وارد شد و همان طور چرخی زد و بیرون آمد...همه  را هوایی کرد و خندید و خندید و خندید از این که همه ی زحمت های آدم ها را ، برای فراموش کردن ، برای دفن کردن خیلی چیزها بر باد داده است!خندید و باز دوباره نشست پای انار و سیب و هی خندید و هی خندید  و هی خندید...بعد هم پا شد ...شال و کلاه کرد ...راه افتاد و رفت تا دوباره سال دیگر بیاید...بیاید و آدم ها را یاد خیلی ها بیاندازد...یاد خیلی چیزها...


پ.ن ۱ : دعا کنید برای پدربزرگ یکی از دوستانم...

پ.ن ۲: گفتم شال و کلاه...به یاد کودکانی باشیم که این روزها دست هایشان از سرما کرخت می شود و صورت هایشان سرخ...کودکان کار...

پ.ن ۳: آبان تان مبارک...


...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 5:01