می افتد... | بلاگ

می افتد...

تعرفه تبلیغات در سایت

روزی 

در تاریکی کیسه ای برسرم

در گوانتانامو می میرم

و روزی دیگر

با نخستین لبخند کودک قندهار متولد می شوم

وقتی پرندگان دریا در کمین نشسته اند 

من

آخرین بازمانده ی بچه لاک پشت هایی هستم

که باید زنده بماند

باید خودش را به مد برساند

مثل آخرین سربازی که بر خاکریز می دود

می افتد و برمی خیزد ، می افتد و برمی خیزد،

می افتد و برمی خیزد

باید از دره های مرگ بگریزد

به سال های دراز

ما درناهای بودیم

که در هفت آبگیر بامیان پر می شستیم

من با همه کس زیسته ام

من با همه مرده ام

رفتگران دیده اند مرا

جلی فرسوده در احاطه ی شب بوها...

به وقت صبح

نور از میان انگشت های در هم تنیده 

روی من پاشید

و برخاستم!


سارا محمدی

شعر افغانستان

از نشریه ی تاک

...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 5:01