سرما | بلاگ

سرما

تعرفه تبلیغات در سایت

دیشب با علیرضا که صحبت می کردیم یهویی یاد بچگی ها افتادیم! یاد زمستونا ...یاد کرسی...یاد دور هم بودنا...

یادمه بچه تر که بودم(بچه تر چون هنوز هم بچه ام!) وقتی می رفتم خونه ی باباحاجی خدابیامرز ، می نشستم زیر کرسی گرم و باصفایی که همیشه مهمون خونه شون بود...چقدر کیف می داد از بیرون که سوز و سرماش آدم رو مچاله می کرد می اومدی توی خونه و یک راست می رفتی زیر لحافی که اون قدر سنگین بود که زیر سنگینیش له می شدی!

موقعی که می خواستی بخوابی ، همیشه یک طرف بدنت رو به اون بخاری برقی ای بود که زیر کرسی روشن بود ! برای همین اون سمت بدنت همیشه کباب می شد ! اون وقت باید نیم غلت می زدی و طرف دیگه رو می آوردی نزدیک بخاری!

بابا مامان می گفتن وقتی دو سه ساله بودم ، صبحا من رو می گذاشتن پیش بی بی حاجی و باباحاجی  و خودشون می رفتن مدرسه ! ظهر که از سر کار برمی گشتن من مثل خرس هنوز خواب بودم! الان هم وقتی یاد کرسی می افتم حسرت اون خواب های عمیق رو می برم که چقدر راحت و بی خیال بود واقعا!

یه زمانایی بود که همه ی عموها و عمه ها خونه ی باباحاجی جمع می شدن...مثل شب شام غریبان که عمو از مشهد می اومد و ما هم می رفتیم نظام آباد برای مراسما...وقتی عزاداری تموم می شد همه جمع می شدیم خونه ی باباحاجی و بزرگترا می نشستن زیر کرسی و اگه جایی می موند هم می رسید به ما بچه ها که کم هم نبودیم! بدترین سمت کرسی هم سمتی بود که کنار دیوارنبود!چون نمی شد تکیه کرد و حتی خوابیدن توی اون ضلع هم بدرد نمی خورد! همه جمع می شدیم و صحبت می کردیم ...

چقدر سریع گذشت...

چقدر سریع...

از اون زمان تا حالا خیلی اتفاقا افتاده...

بی بی حاجی رفته

باباحاجی رفته

خیلی از نوه ها عروس دوماد شدن...

عمرمون گذشته...

یادش بخیر ...هییعییی...

...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 5:01